تبليغاتX
بازیچه ی زندگی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه کابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد که بري يا که بموني
رفتي و آدمکارو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اون جا که خدا برات لالايي ميگه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي که آدمک نداره


دل چو به پيمان ندا داده ايم  سر گرو حرمت پيمان کنيم  ميشنوي؟ اين تپش طبل ماست باش و ببين تا که چه طوفان کنيم؟

ندا جان ، عزیز دل ۷۰ میلیون نفر!تو زنده ای و همیشه سبز میمانی!در قلبهایمان!

آپلود عکس پرتره ی عکس ندا هم بود  که متاسفانه نشد اپ بشه!



شنبه ششم تیر 1388 |
 

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.

نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.

نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.

هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...

نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.

نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.

نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟

من نمي دانم تو به من بگو...

 

 

 

و در آخر خطاب به اون دوستی که فرمودند آیا عشقم عادت بود یا نه باید بگم....


مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت بافت عشق ! چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

 


 



دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |

خيلي ساده شروع شد

تمام قصه هاي پيچيده اولش خيلي ساده شروع ميشن

پاييز بود

اول سرما

دير اومد

سلام کرد

سلام کردم

تنها حس سلامم احترام بود

حس سلامش رو نفهميدم اما ساده بود

نشستيم

حرف زديم

زياد حرف زديم اما حرف هاي ساده زديم

بستني خورديم

ساده نبود

خوشمزه هم نبود

ترسيدم

سخت بود

زمان ميگذشت

ديرم شده بود

خداحافظي کردم

خداحافظي کرد

جدا شديم

ساده بود

روزها نديدمش

ساده بود

دور شديم از هم

باز هم ساده بود

اما ساده نماند

سخت شد

خيلي...

هنوز پاييز بود

باز هم دير آمد

سلام نکرد

سلام کردم

سلام کرد

حس سلامم گنگ بود

سلامش هنوز ساده بود

قدم زديم

زياد قدم زديم

آبميوه هم خورديم

خوشمزه بود

باز قدم زديم

حرف زديم

حرف هاي ساده

ديرم نميشد

اما دير شده بود

بايد جدا ميشديم

ساده نبود

خداحافظي کردم

ساده نبود

خداحافظي کرد

هيچ ساده نبود

اطمينان دارم نبود

دور شديم

ساده نبود

نديدمش

ساده نبود

تلخ شدم

ساده نبود

تلخ شد

ساده نبود

بازگشت اما او نبود

من ساده بودم

او نبود

خواستم بمانم

تا بماند

ماندم

نبود

 

 

این آهنگ قشنگ به اسم سارا رو یکی از دوستان خوبم واسم فرستادند و لینک کردم.مرسی از آهنگ قشنگت...عید باستانی زیبارو به همه ی شما دوستان عزیز تبریک میگم و برای تک تک شما آرزوی خوشبختی میکنم!


 



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

کاشکي بودي

تو مرا بهتر از خودم مي شناختي

غم را در چشمانم مي خواندي

تاريکي را در وجودم حس مي کردي

و آغوشت علاج تمام درد هاي بي درمان بود

عزيزترينم

بهترين خاطراتم را با تو تجربه کردم

و معناي خوشبختي را با لبخند تو پيوند زدم

بعد از تو

هيچ کس آنقدر خوب نبود

هيچ کس جاي محبت تورا نگرفت

هيچ وقت هيچ کس به اندازه ي تو مرا درک نکرد

هيچ کس مرا به خاطر شخص من نخواست

و  حال جدايي ، مفهوم تمام اين هيچ وقت ها را معنا کرد

چند روزيست احساس غريبي وجودم را فرا گرفته

با اين وجود که دور و برم پراست از آدهاي رنگ و وارنگ

اما هيچ کس باور کن هيچ کس جاي تورو نميگيرد

به دلم ياد دادم که ديگر دل نبندد به هيچ احد وناسي!


هرجا پاميگذارم رنگ و رخ تورا ميبينم

اغراق ميکنم دوستت نداشتم اما نميدانم چه شد و چه اتفاقي افتاد


اما هرچه هست الان ياد ميدهم که تنفر داشته باشم از تو!

مي داني چقدر تنهايم

با اين جواني مي خواهم بميرم

کسي زيبايي ام را باور نمي کند

بعد از مرگم شايد بگويند

حيف شد

 

           کجا شد عهدو پيمانش؟،


                            کجا شد آن قسم هايش؟


             يعني عهد وپيمان هيچ!!!


                                وفا و عشق و ايمان هيچ!!!


             قسمها ، اشکها  ،  سوگند ها   ،  حتي خدا هم هيچ......!!!!!



پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

در حضور ديگران ميگويم تو محبوب من نيستي و در ژرفاي وجودم ميدانم چه دروغي گفته ام .

ميگويم ميان ما چيزي نبوده است تنها براي اين که از دردسر به دور باشم شايعات عشق را،

با آن شيريني تکذيب مي کنم و تاريخ زيباي خود را ويران مي کنم احمقانه اعلام بي گناهي

 ميکنم.نیازم را مي کشم. بدل به کاهني ميشوم عطر خود را مي کشم و از بهشت چشمان تو

ميگريزم. نقش دلقکي را بازي ميکنم،

 عشق من در اين بازي شکست مي خورم و باز مي گردم .

 زیرا که شب نمي تواند، حتي اگربخواهد، ستارگانش را نهان کند،


و دريا نمي تواند اگر بخواهد ،


کشتي هايش را.


 نوشته شده در ۲۰/۵/۸۶ ساعت ۱۱:۱۳ توسط دلبر

 

ميديد ميسوزم ولي باور نميكرد

باگوشه چشمي آتشم را ترنميكرد

توي نگاهش بي وفايي موج ميزد

بيچاره دل اين صحنه را باور نميكرد

ميديد توي چشمهايم حرفها بود

حتي دمي پيش نگاهم سر نميكرد

ويرانگري عشق به من آباد است

بي آه من آشيان غم برباد است

من بي تو سكوت ميكنم حرفي نيست

اما چه كنم سكوت من فرياد است.

 



چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |