![]() |
![]() |
|
|
وقتی تو نیستی تنها میمونم....
از تموم دنیا دست میکشم... جای دوتامون گریه میکنم.. جای دوتامون نفس میکشم... اینکه اسمش زندگی نیست...!! من بدون تو دیوونم... به هوای تو نشستم ولی میدونم... میـــــــــــــــــــــــــــــدونم ، واسه من دیگه تووی قلب تو جا نیست... میـــــــــــــــــــــــــــــدونم ، دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست... تا وقتی ، بی تو بارون توی کوچه ها میباره... میـــــــــــــــــــــــــــــدونم ، تنهایی منو تنها نمیذاره.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:51 توسط بازیچه |
|
|
نیا باران!
زمین جای قشنگی نیست! ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:46 توسط بازیچه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1390ساعت 14:44 توسط بازیچه |
|
|
دیگر ملالی نیست جز
نداشتنت ! نخواستنت! راندنت! باختنت! رفتنت! نماندنت! با او و هزاران اوی دیگر بودنت! بدون مکث پاسخ منفی دادنت و عشقی نیست! جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم: « هر ستاره شبی است که از تو دورم! وای آسمان چه پر ستاره است.»
نیمه شب آواره و بی حسو حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی میگذشت
یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
همنشین و هم زیان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشق وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
آه... ای روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم ، او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
وقت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
آه...عشق من..
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخرین یکباراز من بشنو پند
بر من و بر روزگازم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به جوی
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس هست باش با او یاد ما دیگر بس است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 20:55 توسط بازیچه |
|
|
روزی من و تو به هم می رسیم بی آنکه آدم باشیم به هیئت کوهی شاید تا لااقل ضرب المثلی را خراب کرده باشیم . دختران مسلّحند به پیاز و چاقو در زیر مقنعه
جانی را به لب می رسانی تا نامم بر لبت شکل بندد .
هوا نجس شده است مبادا نفس بکشی
تو عاشق زنگ زدن من بودی مثل زنگ زدن پلّه های فلزی پارک « آزادی »
می ترسم به تو نامه بنویسم پستچی چشمان هیزی دارد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم آبان 1389ساعت 13:1 توسط بازیچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
حرف هايي هست براي گفتن !!! اگر گوشي نبود نميگويم !!! و حرف هايي هست براي نگفتن ... حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آورند و سرمايه ماورايي هر کس حرف هاييست که براي نگفتن دارد !!! حرف هايي که پاره هاي بودن آدميند و بيان نميشوند مگر اينکه مخاطب خويش را بيابند
|
|
RSS
|